خرید بک لینک
سلام خوبین؟داداشم زنگ زده که تبریک روز زن بگه.. میگه ماشالا برای خودت مردی شدی آخه ساعت ۱۲ هست و من تازه ۱۱ بیدار شدم و هنوز با کسی حرف نزدم صدام هنوز کلفتهدیشب غزل و باباش با یک سبد گل اومدن پیشم و تبریک گفتن.. غلام گفت حقوق این ماه شرکت مال خودت.. هرکار میخوای بکن!خب نالوطی ۱۵ ملیون بهت میدن.. ۶/۶۰۰میلیون که باید پول برنج هارو بدی.. ۵ میلیون که بقول خودت خرج موتوری ماشین میشه.۳میلیون هم که قسط دستغیبه.. تازه دیشبم رفتیم هایپر ۳ میلیونم که از کارت خودم خرت و پرت سفارشیم. چی میمونه که هدیه میدیبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:06

سلامگوشیمو کنار تخت به شارژ زدم و میرم تو اشپزخونه و کدو حلوایی های تو تابه رو زیر و رو میکنم و میام.. غلام وسط پذیرایی و جلوی تلویزیون زیرانداز پهن کرده و برای پخت کدوها داره گردو میشکنه.. شبکه ماهواره بخاطر برف و مه، آنتن نمیده و اجباری فلش گذاشتیم.. فیلم فصل ماهی سفید!..میلو پیشی هرجا میرم باهام میاد.. الان که لبه تخت نشستم و تایپ میکنم اون پایین پام نشسته و نگام میکنه.. فکر کنم گرسنه هست ولی براش کنسرو گورمتشو گذاشتم نخورد..غزل از دیشب باغ دوستشه.. قرار بود بازم برف بیاد ولی نیومد!منظره روبرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:06

سلامازین شرایطی که آخوندا دارن مارو با سقوط آزاد میفرستن ته دره فقر و ناامیدی و فلاکت خیلی خشمگین و ترسیده شدم.. واقعا اگر ساعت و تایم خاصی برای تعصب واعتراض بدونم میرم قاطی هموطنان بی گناهم.. مگه اعتراض حقمون نیست؟؟اونقدری داغونم که وقتی ظهر غزل گفت شاید با پارتنرش بره قشم ؛ با جون و دل قبول کردم. خرجشو که عرضه ندارم بدم ولی میتونم تو کوچکترین شادی و دلخوشیش سهیم باشم و برای لحظاتی باعث بشم از این مه ترس و ناامیدی که تو کشورش هست، رها شه..ولی الان دوتا خواهرام رفتن قشم.. شانسشون هفته قبل خواستنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:06

سلامقدیما که آرایشگاه داشتم، بعضی مشتری ها، بخصوص یک زن شیخ بود.. موهاشونو جمع میکردن و میبردن که خاک کنن و می گفت ناخن هامونو هم خاک می کنیم..دلیلشو زیاد نمیدونستم ولی بعضی ازین مومن ها می گفتن بخاطر اجنه و طلسم و جادو این کارو میکنن که اجنه رو از خودشون دور کنن و کسی به ناخن و موشون دسترسی پیدا نکنه تا طلسم و جادو کنه...ولی به‌روزا حرف قشنگی‌ شنیدم .. خیلی منطقی تر به نظر میرسه و خودمم بعد ازون همینکارو میکنم... یعنی ناخن یا مو که کوتاه میکنم .. وقتی میخوام سطل زباله بریزم میگم تعلقم رو به اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:06

سلامصبح بخیررررچی شده من صبح زود بیدارم؟؟زیرا ساعت کوک کردم که بیدار شوم و برای غضنفر بووووق ناهار درست کنم.. زنش طبق معمول تنهایی رفته سفر و منم طبق معمول گفتم یکی دو وعده غذاشو من بپزم بیاد بگیره!!یخنی مرغ مشهدی گذاشتم امیدوارم خوب شه. مواد و ترکیباتش که اوکی هست..فقط چون تابه برای اون حجم مواد کوچیکه.. امیدوارممممم که خوب در بیاد.+سال نو میلادی 2026 مبارک باشه! امیدوارم تو این سال جهان رو به صلح بره و حال تمام مردم دنیا بهترین حال بشه..دیشب چون هنوز بیدار بودم و دیدم سال نو میلادی شد‌، به یکیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:06

امیدوارم خبر درست باشد و رهبر اسلامیان به مسکو تشریف فرما شوند.. دیگه چطور یک ملت نجیب نخواستنشونو داد بزنن؟؟

مردم ایران خیلی نجیب و کم توقع بوده و هستند ولی رهبر عزیز!! همه افراد عادی رو از حداقل ها محروم کرد‌و حالا خودش داره تقاص پس‌ میده!

امیدوارم برای مردم عزیز ایران خیر و برکت و رهایی و آزادی باشه

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:06

امشب به دکتر گفتم تا ۷ میمونم و بعد تعطیل می کنم. میخوام برم اعتصاب و تو خیابونا..

بچه هامون گناه دارن.‌. جوونهامون گناه دارن.. تنهاشون نزاریم

روز بعد هم میرم

به خواهرامم گفتم احتمال زیاد اونهارو راه بندازم..

امروز و روز آینده از هر خونه حداقل ۲ نفر هم اضافه شیم، خودش کلی میشه.

لازم نیست کار خاصی انجام بدی و بترسی..

فقط بیا بیرون راه برو.. پیاده روی خیلی برای سلامتی خوبه

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:06

یعنی این خدای مهربون، خدای اون ماموران. ن هم هست که همین دو هفته قبل بزرگترین جنایت تاریخ رو رقم زدن؟؟ که بچه هامونو، خواهر برادرامونو‌، عزیزانمونو، به خاطر هیچییییی!! بخاطر یک اعتراض ساده، بخاطر نبود آب و نون! راحت به رگبار بستند؟ راحت کور کردند؟راحت شکنجه کردند و شوکر زدند؟ راحت چشم درآوردند و تو سطل آشغال انداختند و خاکشون کردند؟ واقعا خدای اونهام هست؟؟خدای اونهایی که ازین حجم جنایت خوشحالند و دلشون از دیدن جنازه های رویهم انباشته شده بهشت رضا و کهریزک، به وجد میاد و میگن حقشونه!!!! هم هست؟؟خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 22:06

سلامیادتونه ی مدتی می گفتم محل کارم آرامش دارم و دکتر خیلی خوبه و احتراممو داره و باهام مدارا می کنه؟ و همه چی تو محیط کار امن و امان هست؟حالا دیگه به لطف دکتر محمد _همکار پت شاپ_ اون آرامشه رو ندارم..این بچه خیلی خاله زنک و خودشیرین هست.. اون سال اول که فقط خودم بودم هروقت از دکتر مرخصی می خواستم می گفت راحت باش تو انقدر منظم و دقیق هستی که این مرخصی حقت هست.. روزهای تعطیل دکتر می گفت در حد یکی دو ساعت هم پت شاپ باز باشه اوکی هست و نیازی نیست مثل روزای معمولی تایم زیاد بیاین. تو گروه بچه ها با هم صمیمی بودن و همه چی اوکی بود..ولی از وقتی محمد اومده با ادا اصولهایی که در میاره خیلی از محیط کارم زده شدم و حرصم در میاد در صورتیکه خودش آخر خرابکارهای عالم هست و من فقط از روی انسانیت صدام در نمیاد و به کلینیک چیزی نمیگم.من اگه اینجا بابت ۶ ساعتم حقوق میگیرم کل ۶ ساعت کار مفید هست.. ولی محمد قشنگ برای خودش یککاور پتو بالشت و زیرانداز آورده راحت ظهر پشت کانتر میخوابه و درو قفل می کنه؛ بارها دیدم مشتری پشت در اومده و با در بسته مواجه شده و میره.. حالا اگر من اینکارو میکردم تاحالا بارها به دکتر گفته بود پسره خودشیرین.. دیگه ۶ ساعت کار چیه که تو اینجا کلی وسیله خواب ردیف کردی؟زده قیچیو شکونده؛ سیم تلفنو پاره کرده؛ در دستگاه پرینترو شکونده؛ پرنده ش کیف دو میلیونی پت شاپو پاره کرد به روی خودش نیاورد؛ ظرفای پت شاپو تو قفس پرنده و چرنده ش میزاره و کهنه و شکسته میشه باز میزاره قاطی جنس های نو.. دیدم که کلی خوراکی و وسیله برای حیووناش برداشته ولی تو سیستم ثبت نکرده. به مشتری غذا و داروی اشتباه داده بارها.. تنظیم دستگاه پرینترو بهم زده.. موقع بسته بندی غذاها کلی ریخت و پاش داره و غذا میریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 13:48

سلامیک زمانی نظرم این بود که خانواده برای آدم کافیه و دوست به درد نمی خوره!می گفتم این همه خواهر دارم، دوست می خوام چکاررررررولی این روزا دلم خیلی دوست می خواد.. یک دوست قدیمی.. دوستی که منو بهتر از خودم بشناسه.. باهاش گردش برم.. بیاد خونم.. از ته دل بخندیم.. درد و دل کنیم.. تو سر و کله هم بزنیم..ولی تموم این سالها خیلی خونگی بار اومدم. همش وقف خانواده بودم. فقط یک دوست صمیمی داشتم که اونم رفت قبرس.. دوست دانشگاهمم دوست دارم ولی می ترسم اومدنش تو زندگیم دردسر شه.. پارسال خیلی اصرار میکرد با پارتنراشون منم گاهی شبها برم باغ.. یک دختر نوجوون شیطونم داشت که صلاح نمی بینم با غزل مچ شه.. وگرنه که سرخوشی و شادابی و هرهرو بودنشو خیلی دوست دارم.جدیدا خواهرام ی جوری شدن که باهاشون راحت نیستم. این دوتا که نزدیک خودم هستن تقریبا همسن همند و باهم خیلی صمیمی تر شدن و من ی جورایی کناره ام براشون و خیلی رسمی رفتار میکنیم و خیلی رسمی احترام همو داریم و یک جورایی من و غلامو بیشتر برای خرحمالی های خودشون میخوان و وقتای شادی شون من بی خبرم و بعدش خبرا بهم میرسه..خلاصه که دلم یک تنوع از نوع دوستانه می خواد.. همون دوستای بی شیله پیله قدیمیم. تاريخ دوشنبه یکم مرداد ۱۴۰۳سـاعت 18:59 نويسنده ونوس| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 13:48

سلامتلفن مامی رو جواب میدم. میگه گفتم زنگ بزنم با داداشت بیایم خونتون..هنوز جوابشو ندادم که صدای بلند افه میاد: تو که می دونی فرناز سر کاره کجا میخوای بری؟ فهمیدم حوصلش سررفته.. گفتم دیشب حرم بودین خوبه دیگه.. میگه اون دیشب بود امروز امروزه! گفتم شب بتونم میام خونه تا فردا پیشت هستم..... صبح افه تا دید تو اینستا آنلاین شدم زنگ زد و گفت می تونی فردا طرفای ظهر بیای پیش مامان بمونی؟ من با ففه و بچه ها باغ دوستمون دعوتیم و مامان اگه تنها باشه نمیزاره من برم...گفتم آررره حتما فردا صبح زود میام.. ولی باز فکر کردم صبح راه دوره همین شبی با غلام بریم بخوابیم که اونم صبح از همونجا بره کار..ولی دلم پیش غزل می مونه.. اصلا دوست ندارم از خونه امن خودم تنهایی برم جایی.. حتی خونه مامانم.خلاصه که امشب بعد کار نمیرم خونه و غزل شب تنها می مونه.. سری قبل دوستش رفته بود و خیالم راحتتر بود امشب گفت تنهاست.. منم که عقلم سرجاش نیست هنوز حس میکنم بچه س و از پس کاراش برنمیاد.. ولی از طرفی با خودم بگم بزار بدون من بودنو همگاهی تجربه کنه!حالا چرا گفتم گناهی افه؟؟!الان میگم..چند پست قبل گفتم که مامانم هممونو اسکول کرد و گفت میخوام برم رشت زندگی کنم.. ۹ میلیون باربری دادیم وسایلشو برد خونه خواهرم که قرار بود طبقه دومشونو تکمیل کنن و کم کم مامان اونجا مستقر شه.ولی هنوز پاش به رشت نرسیده ادا اصولش و بی قراریش شروع شد.. طوری دو هفته تمام اعصاب هممونو خورد کرد و همه رو به جون هم انداخت که دوباره مجبور شدیم فکر برگشتنشونو بکنیم..حالا چی؟ نه پول کافی برای رهن داره و نه بخاطر تنهاییش میشه هرجایی براش خونه پیدا کنیم..از طرفی بخاطر کن فیکون شدنش و اینکه یکهویی عرض یکی دوماه خیلی ناتوان شده بود، نمیشد تنها بمونه..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 13:48

سلامفردا سوم اومی هست! طفلکی با کوهی از امید رفت..بچه ها برای خیرات برای امواتتون یا نذوراتتون، بجای چاپ کتاب دعا یا بریز بپاش های بی فایده؛ هزینه کنید و مثلا دستگاه اکسیژن برای بیمارها بخرید و خیرات کنید.. اومی دو هفته آخر کامل با دستگاه اکسیژن اونم به زور نفس می کشید؛ داداشم هرروز ۸۰۰ هزینه پر کردن و شارژشو میداد.. بعد یک نوع دستگاه از خیریه براش آوردن که کمکی باشه؛ روش برچسب زده بودن برای شادی روح پدرمادرمون هدیه به خیریه.. نفس خیلی مهمه حتما پول دستم بیاد همچین کاری می کنم که بتونم به دیگران نفس هدیه بدم..سومین تیرماهی بود که عزادار شدیم.. دقیقا سالگرد داداش ناتنی مصادف شد با خاکسپاری اومیاومی خیلی داداشمو دوست داشت.. همیشه میگفت تاج سرمه.. خیلی از داداشم راضی بود..داداشم هیچ پس اندازی نداشت.. دیگه نه پولی برای تسویه بیمارستان مونده بود نه مراسم خاکسپاری؛ ولی یهویی خیلی اتفاقی توسط فرد مهربونی به بهترین شکل گره از کارش باز شد حتی کمی هم می مونه که قرض هاشو بده..خانواده ما دو دسته ان؛ یک عده اونهایی که جلو چشماشونو نمی بینن و مشکل دیگرانو باور ندارن و اهمیتی نمی دن و فقط اهل بخور بخور و سور هستن ولی یک عده تو مشکلات برای هم جون هم میدن.. اینروزا کیف کردم خواهرزاده هامو خانمای جوون خوش سلیقشونو دیدم که چطور داداشمو ماهارو ساپورت کردن و همه مراسمو ردیف کردن و به دادمون رسیدن.. خدا همه آدمای خوبو حفظ کنه و سلامتی بده..ولی اومی حیفش بود به این زودی بره..کاش پولی که صرف این بریز بپاش های محرم و تجملات احمقانه محرمی میشه؛ جاهای بهتری هزینه می شد..راستی دوستان مشهدی، بیمارستان خیریه ناظران مشهد خیلی افتضاح و گرون و بدون امکانات هست؛ خدایی نکرده کلاهتون هم افتاد نرین دنبالش.. اسمشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 13:41

سلامبه یکی از آشناها گفته بودم وقتی آلبالوی باغشو جمع می کنه ۱۲ کیلو برام بیاره!بعد که دیدم دور و برم و کارا شلوغه گفتم ۶ کیلو بیار فعلا.. اونم گذاشت و همین روزای شلوغ یک سبد آورد که گفت ۶ کیلوعه..حالا منم چشمی و حدسی شکر ریختم برای شربت و مربا که فکررر کنم خیلی سفت و شیرین شد. تازشم شربت خیلی کم داد.همش غر میزنم میگم اون ۴ کیلو بوده و اصلا به ۶ کیلو نمیخورد و من اشتبا شکر ریختم..تازشم حوصله دونه گرفتن نداشتم. نصفشو با هسته پختم. خودم عاشق مربا آلبالو با هسته م!! خلاصه که امروز صبح مراسم پخت داشتم و دل تو دلم نیست برسم خونه و بعد سرد شدنشو ببینم چی شده؟!پ ن :خونه قبلیمون که بودیم مرکز شهر و نزدیک راه آهن بودیم که طبیعتا اونم تقریبا به حرم نزدیک بود.روز و شب های محرم که می شد همه خواهر برادرا هماهنگ میکردن بیان خونه ما و ازونجا همه حاضر شیم و بریم هیات ببینیم! ظهر هم که می شد همه با هم دنبال شله و نذری بودیم و تلفنی همو پیدا می کردیم.. غیر اون مراسم معنوی خیلی هم خوشمی گذشت با هم بودنمون.. ولی حالا یک خانواده صد نفره به لطف و میمنت ناراضی بودن از کارایی دولتمون و ظلم ها و ناحق خوری هاشون؛ هیچکدوم دیگه دلمون نیست قاطی این ظاهرسازی ها شیم.. یعنی هممون داریم اشتباه میکنیم؟ قطعا که نه..هر سال داره تجملات و ظاهرسازی محرمشون بیشتر و بیشتر میشه..بریز و بپاش های محرمیشون بیشتر میشه.. مگه امام حسین مونده ی این اسراف ها هست؟؟ چطور هزار دزدی هزار گناه میکنه و فکر میکنه با پخش شربت و نذری بنده خالص حساب میشه و خاص هست؟خودمونو کمتر گول بزنیم.. تاريخ دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۳سـاعت 21:15 نويسنده ونوس| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 13:41

سلامتو تلگرام این گروهو زدمبه خصوص دوستانی که قیمت می خواستن چک کنن ممنونو بعد اون هم گروه متفرقه و حاشیه وبلاگ خواهد مونداینو تو تلگرام سرچ کنید:Greenmoonادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 17:58

سلامغضنفر ماه پیش تو حرفاش سر زنش منت گذاشته که من تورو اون سال ترکیه بردم و دیگه همونم از سرت زیاده..یکبارم خواهرزنش بهش گفته دیگه وقتشه برین با هم گردش و تفریح و عشق کنید.. اونم باز گفته ما گردشامونو کردیم.. شوهر تو تورو برده ترکیه؟ منخواهرتو بردم!!اینهارو هفته پیش زن غضنفر با بغض توی پیاده روی می گفت و خیلی دلش شکسته بود و بهش برخورده بود.. دیگه بعد ازون موضوع هرجا غضنفر پیشنهاد داده نرفته حتی دیدن طبیعت بهاره اطراف و تو جوابش بهش میگه تو خودت برو من گردشامو رفتم..ازونروزا همش دنبال تور بود که تنهایی بره تفریح و بالاخره برای امروز ردیف کرد فعلا یک تور یکروزه برن! اونم با دختر جیگری من.. دخترمو راه انداخت که تنها نباشه و چون ساعت ۳ صبح بیدار شدم غزلمو راهی کنم دیگه خوابم نبرد..البته غزل گفت منم برم ولی بهونه آوردم که یک تومن برای من زیاده و الان قسط و قرض دارم ولی الان که اینا حرکت کردن من پشیمون شدم میگم کاش میرفتم.. دلم هوایی شد..الهی آمین که بهشون خیعلی خوش بگذره و دخترمم کیف کنه. انشالا گروهشون خوش سفر باشن منم سری دیگه برم. تاريخ جمعه یازدهم خرداد ۱۴۰۳سـاعت 4:38 نويسنده ونوس| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین پاکدل تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 17:58

صفحه بندی